دهفیش امروز

همه چیز درباره روستای دهفیش

 
ههههههههههههههههههههههههههههههه
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
 

سلام آقای فرهادی.

 

از کلمات خوب استفاده میکنی. چه جالبه که وجودم و حرفای واقعیتم برات تا این حد سنگین بوده که در نبودم این چنین برافروخته و عصبی شده و کذب نامه در اون سایت که مدیرش هم چنان که باید مدیریت نمیکند منتشر کرده اید. در کل خیلی جالبی.

 

هههههههههههههههههههههههههههههه. من نمیدونم میخای با این حرفا به کجا برسی..........

جواب ابلهان خاموشی ست. شما اگه از ادب چیزی سرتون میشد اون دروغ ها و کذب نامه هارو نمی نوشتی جانم. آره منم برای خودم و شما آقای فرهادی پور متاسفم که تا الان جوابتو میدادم. کاش اون انجمن جایی بود که باز میتونستم خودمو راضی کنم و ثبت نام کنم و بیام حضورا جوابتو بدم اما میدونی چیه؟ خیلی کوچیکی....

 

هههههههههههههههههههههههههههههههه

 

بابای عزیزم. آلبالیو ناسیی...........ماچ


 
comment نظرات ()
 
 
بیا اونجا...
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 آقای فرهادی برای شما و امثال شما دروغ گفتن و استفاده سوء از شرایط یه چیز طبیعیه. براتون دعا و آرزوی استغفار میکنم. هرچند میدونم شما به این راحتیا درست نمیشین. دست از شایعه پراکنی و لجن بازی بردار. افسرده؟؟؟؟؟؟/ ههههههههههه متاسفم برای ذهن مغشوشت.

 

موفق باشی و سبز....

 

چقد ساده ای تو پسر.......... چقد...

 

ظاهرا این آقا جون در وبسایت دهفیش و انجمن دهفیش مطالبی خلاف واقع و سراسر کذب در مورد حقیر ایراد فرموده که با توجه به ذهن پریشان و خزعبلات ایشان امری طببیعی و دور از انتظار نبوده.

با دیدن نوشته ش بدجوری خنده م گرفت. اینا اینقد بدبخت هستند که برای مشروع جلوه دادن خودشون و تفکرشون حاضر به دروغگویی می شن. خداوند عاقبت همه ماهارا ختم بخیر فرماید انشالله.

 

امیدوارم خداوند عقلی درست و حسابی به این جناب بده تا دست از پریشان گویی و سمپاشی ورداره. آخیییییییییی میدونم این مدت خیلی سنگینی میکرده رو دلت. اشکال نداره عزیزم. آلبالیو ناسیی.ماچ


 
comment نظرات ()
 
 
دعوت به همکاری
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
 

بنام خدا

همشهری گرامی سلام

احتراما مطالب ذیل جهت مطالعه و ملاحظه و تصمیم گیری باستحضار می رساند، امید است پس از مطالعه و تدبر و اندیشه چنانچه آن را امری خیر دانستید در جلسه ای که در آینده برای جمع بندی نظرات و تدوین و تهیه منشور رشد و توسعه روستا اعلام و برگزار می شود شرکت فرمایید.

همه می دانیم که الحمدالله از یمن و برکت انقلاب اسلامی روز به روز رو به رشد و بالندگی و پیشرفت است و بنا به فرموده بزرگان دین از دست دادن فرصتها موجب اندوه و غم و افسوس می گردد.

لذا ضرورت دارد همچنانکه در سالهای گذشته با تشکیل جلسات مکرر و مشارکت همه اهالی به خصوص معتمدین محترم گامهای خوب و موثری برداشته شد اینک نیز فرصت را مغتنم شمرده با بهره گیری از شرایط موجود دوباره به گرد هم جمع و با شورای اسلامی و دهیاری همکاری و همیایر شایسته ای بنماییم و حرکتی دوباره برای پیشرفت و عمران و آبادی آغاز و با نشاط و شادابی از بی تفاوتی ها فاصله بگیریم و زادگاهمان همچنانکه تاکنون نمونه و پیشتاز بوده سربلند و سرافراز باشد.

گفتنی است که پس از آغاز مجدد جلسات عمومی و هماهنگی و همکاری با شورای اسلامی می توان موارد ذیل در دستور کار و پیگیری قرار گیرد.

1: بررسی راهکار حفر و تجهیز چاه جدید آبرسانی که مجوز آن اخذ گردیده(قبل از فرا رسیدن فصل تابستان)

2: بازنگری اشکالات طرح هادی و تعیین تکلیفآن

3: ساماندهی و پیگیری تکمیل مجتمع ورزشی

4: تامین روشنایی و زیبا سازی بلوار ورودی

5: پیگیری تامین زمین مسکن جوانان و طرح شهرک

6: بررسی راهکار ایجاد اشتغال و سرمایه گزاری و فعال نمودن تعاونی تولید گلپاش

7: تسطیح لیزری اراضی کنارستان و جاده بین المزارع

8: ایجاد کمربند سبز حاشیه ای غرب روستا با استفاده از امکانات موجود برای تلطیف هوا

9: بررسی ایجاد کمربند ایمنی و اقدامات تامینی برای حفاظت از روستا به منظور خاص

10: احداث ساختمان دهیاری و تعمیر و مرمت آسفالت روستا و ایجاد زیر ساختهای لازم

خدمتگزار مساجد و حسینیه و برادر کوچک شما


 
comment نظرات ()
 
 
داد بزن...
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
 

دوستت دارم رو باید داد زد...

دوستت دارم رو باید در سکوت خود نجوا کرد...

دوستت دارم رو بایـــــد زیر باران عشــق شبونه...

دوستت دارم رو باید دست در دست یار عاشقــونه...

دوستت دارم رو باید چشـــم در چشــم دلــدار مهربونه...

دوستت دارم رو باید با اشک و آه و ناله و گریه های شبونه...

دوستت دارم رو بایــــد با همه وجـــود و تار و پــــود و عاشقونه...

دوستت دارم رو باید با طلوع و غروب خورشید از صبح سحر تا غروب روزانه...

دوستت دارم رو باید تا شقایق هست... تا زندگی هست...

دوستت دارم رو باید تا ساقی هست... تـا رویـا هســت...


دوستت دارم رو باید با زمزمه های تنهایی... با حرفهای دل... شکوه های دل...

دوستت دارم رو باید با معنای عشق و دوستی و زندگی...

دوستت دارم رو باید با سوختن و ساختن و دم نزدن...

دوستت دارم رو باید با دیدن و شنیدن و شناختن...

دوستت دارم رو باید با دل زخمی... ترک خورده ...، شکسته و خسته...

دوستت دارم رو باید تا همیشه و هر لحـظه...

دوستت دارم رو باید برای آخرین قرار...


آخرین کلام ... آخریــن وداع ... آخرین سـلام ...

دوستت دارم رو باید برای آخرین لحظه حیات ... دم آخر... دم جدایی... دم مرگ...

دوستت دارم رو باید با همین دست زخمی و دل شکسته...

دوستت دارم رو باید با همین پاهای خسته و پیاده در کنار ساحل و بی بهونه...

دوستت دارم رو باید فقط به خدا گفت وتو عزیزم!!!

 

دوستت دارم رو فقط باید به خدا گفت و تو، عزیزم!!!


 
comment نظرات ()
 
 
قلقلک...
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

به طرز حیرت آوری دچار عدم رفلکس نسبت به همه چیز شدم. یکی بیاد منو قلقلک بده!!!


 
comment نظرات ()
 
 
بعد من، بعد تو!
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

یعنی همین الان که دوستم نیست و من باید تو فکرم دنبالش بگردم، بعد من قرار میذارم با یه نفر، بعد کنسل میشه بعد اونی که فکر میکنم، نظرش رو گرفتم و میخاد باهام دوست باشه، چشم تو چشمم میشه و محل سگ به هم نمیذاریم، بعد دوستم روز، روز خنده های هیستریکشه و بعد من خواب میبینم دارم غرق میشم و دوستام انگار نه انگار و بعد من کارم به نرفتن دانشگاه کشید و دوستم مدام زنگ میزنه: چرانمیای؟ و من دیگه هیچی پول ندارم یعنی دارم اما نگرانم تا آخر ماه کم بیارم بعد همونی که قرارم باشه، کنسل شده مریضه و پول نداره و کار نداره بعد اون دوستم هر وقت میرم پیششاعصابمو خورد میکنه، بس که  امید امید میکنه و نه که فکر کنی میخواد به من امید بده، نه، میخواد وظیفه شو انجام بده تا بعدها نگه "کاش راهنماییت می کردم و دوست خوبی نبودم" و منم مجبورم دقت کنم به حرفهاش و بعد الان من کلاس جبرانی دارم و کسی نیست من رو برسونه و بعد یادم میاد که گواهینامه ام رو 5 ساله ش نکردم و بعد دستهام بوی عطر خودکار میده و... عدل همین الان که تمام مشکلات یه جورایی فجیع آوار شده رو سرم!!! برام دعا کنید!!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
کو رفیق؟؟؟
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

این روزها دوستهایمان آب رفته اند. آن روزها نمی دانستیم زیر سایه کدامشان لم بدهیم و دمی بیاساییم و این روزها همه سایه سنگین شده اند. آن موقع ها اگر برای هر لحظه و حالمان دوستی درخور داشتیم الان باید به آب و آتش بزنیم تا یکیشان دم به تله مان بدهد. از حق نگذریم کم سرویس نگرفته اند و بد بهشان نگذشته. دنیاست دیگر. حساب و کتاب حالیش نمی شود.

اباصالح گلویش توی بیمارستان بندرعباس گیر کرده بود و اخیرا ادامه تحصیلش شیرازه. سر و تهش را بزنی یادی از ما نمیکنه. دوقلوها هم دو سالی ست که بدجوری درگیر درس و مشقشان هستند و ناسلامتی رفیقی هم دارند، از حق نگذریم بیشترین پیامک ارسالی م از همینهاست. بقیه بچه ها هم یا دهفیشند که به محض رفتنم، برنامه چینی گردشو می کنن و یا مثل یه چند نفری هم این طرف و اون طرف دستشون به کلاشون گرمه و خبردار مدتهاست که ایستاده اند. دارم یاد می گیرم خود کفا شوم. چه معنی می دهد گندم خودکفا شود من نشوم؟

دوست هایمان آب رفته اند، دوستی هایمان آب نرود...

 


 
comment نظرات ()
 
 
خرت به چند من؟
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

وقتهایی که اصلا حال خوشی نداری و کسی نیست ازت بپرسه خرت به چند من؟ چه احساسی بهت دست میده؟ وقتهایی که میمیری برای یه نفر که بیاد و فارغ از همه ی مشکلات و دغدغه هایی که ممکنه داشته باشه یه باری از رو دوشت برداره، نه ، فقط حالت رو بپرسه اما هیچکس نباشه، چه حسی بهت دست میده؟ وقتهایی که به جای تیمار شدن تیمار میکنی، وقتهایی که از این ور دنیا به اون ورش قل میخوری و به هیچ جا بند نمیشی چه حسی بهت دست میده؟ وقتهایی که از کنار آدمها رد میشی و چکاپشون میکنی و دنبال یه نفری که حس کنی میتونه بیاد تو دنیات اما هیچی دستت رو نگیره، چه احساسی پیدا میکنی؟ 

میگه تو مشکل داری. سعی میکنیم دردم رو بفهمیم. نمیفهمیم. دیگه خودم رو بلد نیستم. شدم کوهی از ضدها و نقیض ها. یه چیزی میخوام، نقیضش هم میخوام. چیزی رو نمیخوام اما مخالفش هم نمیخوام.

مامانم میگه زیادی سخت میگیری. اما آدم وقتی بالا رو تجربه کرد دیگه نمیتونه به پایین دلخوش کنه. دوست دارم دوباره بیام پایین. قاطی بشم تو متن زندگی. دوست دارم یه چیزی برام مهم باشه. دوست دارم سر یه مسئله پافشاری کنم و حرفم رو به کرسی بنشونم یا به خواسته ام برسم. اما یه خنثایی کلافه کننده همه وجودمو گرفته.

کاش کلمه ی تنهایی آنقدر لوث نشده بود که با تمام وجود حسش کنی و از به زبون آوردنش حالت بهم بخوره. احساس غریبگی داره می کشه منو... بفهم منو!!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
خودخوری ممنوع!
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

 شاید تا حالانگفته م که در ظاهر آدم سخت گیری نیستم. به راحتی از ناراحتی ها میگذرم و این رفتارم نه از روی ریا بلکه کاملا غیر ارادیه. مشکل اینه که ظاهر و باطنم دو دنیای خیلی خیلی دور از هم هستند. نمیتونم دلخوری و نفرتم رو نشون بدم اما این به معنی عدم همیچین حسی در من نیست. این نفرت تبدیل به یه توده ی مهیب میشه و روی محبتم رو گاهی اوقات البته کم میپوشونه. اما بازم نمیتونم نشونش بدم. آنقدر هم خوب نقش بازی می کنم که دیگران هم چیزی ادراک نمی کنند. باز هم میگم این رفتارم کاملا غیر ارادیه و یکی از دلایلش شاید غرورم باشه. یادتون باشه همه غرور دارن. حاضرم عذاب بکشم اما ضعف نشون ندم. اما این مشکل تا جایی برام قابل تحمله که عواقبش به خودم مربوط بشه. گاهی حس میکنم طرفم داره از من گول میخوره و محبت دروغین دریافت میکنه و این عذابم میده. داشتن کینه و محبت در کنار هم و تقریبا به یه میزان، اما داشتن توانایی بروز فقط محبت، آدم رو به مرز جنون میکشونه. گاهی به اطرافیانم حسرت میخورم که میتونن دلخوریشون رو نشون بدن و دیگران رو از فعل و انفعالاتی که توی فکر و دلشون اتفاق می افته آگاه کنند...

میتونم ببخشم اما نمیتونم از یادم ببرم. گاهی اوقات می تونم خوبی رو جایگزین بدی بکنم. چرا؟ چون به کسی بدی نکردم. بدی هام هم دلیل داره و معمولا عکس العمل بدیه و البته کم پیش اومده.  کسی ازم آزار نمیبینه. به این اعتقاد دارم وبهم اثبات شده و همه بهش معترفند. چون،    چون تقاص همه ی زخم هایی که زندگی بهم زده رو از هیچ کس جز خودم نخواستم. چون انتظاراتی که اینقدر روشون وقت گذاشتم و تلاشهایی که پاشون به خرج دادم رو از دیگران هم دارم. چرا آنقدر راحت طلبید؟! چرا روح آدم ها اینقدر براتون بی ارزشه؟! چرا اینقدر خودخواهید؟


دلم درد داره، به ظاهر خوشبختم، خوبم.

There is no problem

ولی دلم سنگینه. یه وزنه چند تنی سیخ دار داره روحمو آزار میده. چطور نفرت رو حل کنم؟ نفرتی که شاید تا حالا هیچکس ندیده...


 
comment نظرات ()
 
 
احساس خفگی!!!
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

احساس خفگی می کنم. این که میبینم بعد از اون همه تلاش، اون همه فکر و بالا و پایین کردن، توی قبری که آنقدر بالای سرش گریه کردم مرده ای نبوده دلم میسوزه. دنبال حقیقت می گردم. احتیاج دارم که راست بگم اما راست و دروغ زندگیم پیچیده به هم. هم معنی و بی معنی نبوده بین گفتن و نگفتن موندم. هیچوقت آره و نه آنقدر برام هم معنی و بی معنی نبوده ان. نگفتن یه درد داره و گفتن هزار درد  

حداقل هام روز به روز داره کم تر میشه. دیوارهای دنیام روز به روز داره به همدیگه فشرده تر میشه. دارم به جایی میرسم که توی این چاردیواری تنگ و تاریک به یه روزنه برای تنفس رضایت بدم و نه انتظاردنیای بزرگتر داشته باشم و نه آشنایی که تو همین دو قدم جا، یه کم تنگ تر اما شادتر زندگی کنیم. هر چی به من نزدیک تر میشن خودم رو دورتر حس می کنم. میفهمم که تفاوت ها فاحشه. برداشت ها نادرسته. زیبایی ها زشته. آدم ها خودخواهن. فکرها خشکه. قلب ها کج فهمه. حواس ها جای دیگه اس. کوچه ی علی چپ محبوب ترین و سهل الوصول ترین جای دنیاس. اینها دردناکه. برای تویی که فهمیدنت رو دوست داری. حتی به قیمت از دست دادن یه دنیای بزرگتر، بی کسی بد دردیه. غریبگی با نزدیکانت یک خودکشی خاموشه.کاش به من هم مثل فلانی این امتیاز بهم داده میشد که به جای انتخاب، ناپدید بشم، فرار کنم. حتی به قیمت اینکه جام، قعر دریا باشه. به قیمت اینکه خاطره ی یه الهام خوب جاش رو به یه نفرت فراموش شدنی بده...

مثل گذشته خودمحور نیستم. چون "خود"م داره کمرنگ تر میشه. داره مشخصه هاش رو از دست میده. وابستگی و توسلی نداره. دیگه خواستنی ای نداره و خواستنی. "خود" داره از دنیا کنده میشه. از هم میپاشه...

نهایت ها ملموس و قابل اندازه گیری شده و نمیشه با خیالشون خودمون رو گول زد؛ که بالاتری هست و بیشتری و انگیزه ای برای دست درازی. دنیا داره آب میره. حنای آرزوهای دور و دراز رنگش رو از دست داده. نه تاثیری هست و نه تاثری. نه شادی ای هست نه غمی و نه تقابلی بین این دو...

باید رفت. امیدوارم آسمون همه جا یک رنگ نباشه. شاید کسایی که رفتن، اینطور میگن که نریم  و جاشونو تنگ نکنیم. ها؟!!! یکبار امتحان رو از دست ندیم!!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
3 مورد بزرگ!
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

 هر چیزی رو توی این دنیا می تونم تحمل کنم الا:

دروغ ، خیانت ، سوء تفاهم( کج فهمی)  

 البته تجربه ثابت کرده که دومی رو می تونم تا حدودی تحمل کنم، تا حدودی!!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
میشه، نمیشه!
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

این روزها همه اش خسته ام. بی تابم. یه لحظه قلبم نرمال نمی زنه. همه اش سردرد دارم. خواب ندارم. یعنی وقتی از این دنده به اون دنده می شم می فهمم که تا حالا خواب نبوده ام.همه اش گمم توی صحنه های مختلف که با یه حرکت میپرن و دیگه نمیان...

همه اش شده فکرهای کلیشه ایه بی نتیجه. همیشه از تحمیل بیزار بودم و حالا توی تحمیلی ترین شرایط ممکن دست و پا می زنم. با خودم می گم مسئله خیلی خصوصی است پس نگرانش نباش چون در قبال بیرون مسئول نیستی و سعی کن برای خودت هم حلش کنی. اما نمی شه. مثل باتلاقی می مونه که هر چی دست و پا می زنم بیشتر فرو میرم. باز میگم تو که هدفت جدا از این مسائله، زمان حلش می کنه اما یه چیزی اون ته ته های وجودم در حال ساییدنه. میگم حتمآ خیلی قبولت داشته که همچین گره کوری انداخته تو دامنت، میدونسته تو چغرتر از این حرفهایی که با یکی دو بار ور رفتن با گره ولش کنی و تا بازش نکنی دست بردار نیستی اما دیگه ظرفیتی برای صبر کردن باقی نمونده. خدایا چرا؟ دلم روزای بی خیالی میخواد ودائم به این فکرم که چرا من! دلم بی خیالی دوستهام رو میخواد که ظاهرآ درگیرن اما باطنشون راحته؟ من درونم ناراحته. راحت نیستم. راحتی برام شده آرزو. دارم میرم. میرم که راحت بشم. میرم که آخرین تیر رو بزنم تو تاریکی. باشه که این آخرین تیر، این پرده ی سراسر نکبت رو شکاف بده و نخش رو بده دستم تا با یه حرکت کوچیک تا آخر بشکافمش. دارم میرم و با شوق راحت شدن و با ترس از نومیدی لحظه ها رو می شمارم!!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
امید!!!
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

دوستان! بنابر شبهه هایی که در مورد ماهواره امید در بین برخی از دانشجویان ایجاد شده این مقاله رو گذاشتم تا شاید باعث افزایش آگاهی نسبت به این ماهواره بشه. نظری بود، در خدمتم!!!

 
به گزارش نیوساینتیست، در ابتدا متخصصان بر این باور بودند که راکت ماهواره بر سفیر 2 با استفاده از موشکی ضعیف و جنگی پرتاب شده است اما شواهد جدید مبنی بر این است که انرژی پرتاب کننده این راکت بیش از انرژی موشکی بوده که برخی کشورها تصور آن را می‌کرده‌اند. [فیلم پرتاب ماهواره ملی امید]

به گفته اخترشناسان قسمت سوم این راکت که همچنان در مدار باقی مانده است نسبت به ماهواره درخشان‌تر بوده و به همین دلیل بسیار بزرگتر از آن است که تصور می‌شد.


 
comment نظرات ()
 
 
دعای کوچولوها...
نویسنده : محمد علی طالبی - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
 

دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید
 


 

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!
(نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست!
(فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی
. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد.
(کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان
دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند!
(سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟
(حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!
(شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره!
(پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی!
(پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!!
(زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم!
(صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین
. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم!
(مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی!
(زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن...
(رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

خدایا! یک داداشی و یک خونه بزرگ به ما بده !!
(زینب م / 3 ونیم ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم
از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!!
(امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!
(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود!
(شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم!
(دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند!
(هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم
. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!
(مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم!
(محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم
(!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند.
(المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟
در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود
تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا!
(رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (
لیلا احسانی فر / 11 ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."


 
comment نظرات ()